تبليغاتX
-:: طواف پرستوها ::-
--- هر که دل آرام دید از دلش آرام رفت ---

 

متن زیر نامه‌ای از یک جانباز شیمیایی و به عبارت دیگر،

 درد دلی از یک رزمنده سالهای دفاع مقدس با آقا امام زمان(عج) است.

 

باسمه تعالی

مرا می‌شناسی...   من یک روستایی‌ام. 

   یکی از روستاهای دور دست سرزمینمان ایران. از مهد نام آوران و دلیران آذربایجان.

شاید مرا نشناسی! خیلی ها مرا نمی‌شناسند.
اهل زمین که با یک روستایی دورافتاده و ساده کاری ندارند.
اصلا برایشان مهم نیست که کسی اینجا دردی داشته باشد.
اینان بزرگان را می‌شناسند حاکمان را دوست دارند، مسئولان را می‌شناسند، کسی با ما کاری ندارد.
خیلی وقتها دوستان و رفیقان هم آدم را فراموش می کنند.

     

ارباب من؛
آیا تو هم مرا فراموش کرده‌ای؟
تو هم مرا نمی شناسی.
البته که خوبان را می شناسی. تو را با ما چه‌کار!
ولی من تو را می شناسم.
با عقل و قلب کوچک خود تورا شناخته‌ام.
پیامبرمان (ص) نیز فرموده است که

"هرکس امام زمان خویش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است".

 

     


مولای من مرا بیاد بیاور؛

 آن لحظه‌ای که در شب تاریک در فاو، شلمچه، جزیره مجنون و... با آنانی که می شناختیشان،

 یک‌صدا تو را فریاد می زدیم

من همان فرد کوچک و ناچیزی بودم که با لحن ساده خود یابن الحسن می‌گفتم

و سرود العجل سر می‌دادم. 



آری من همان بچه بسیجی هستم که به امر نائب تو آمده بودم.

همانی که تفنگ "ام یک" از من بلندتر بود.

همانی که وقتی کلاه آهنی می‌گذاشتم چشمانم را نیز می‌پوشاند.

همانی که در جزیره مجنون و شلمچه به دنبال بمباران شیمیایی صدام، مزه شیمیایی را چشیدم.

چند لحظه‌ای می‌شد که هیچ چیز نمی‌دیدم، نفسم به سختی بالا می‌آمد.

آری مولای من، همان لحظه نیز تو را صدا می زدم.

 

درست است که از مقربین نبوده‌ام، ولی در حد توان از مریدانت بوده و هستم.

ای کاش مرا نیز از پیروانت به حساب می‌آوردی.

چرا که خود فرموده ای: "من در همه حال از احوال پیروانم آگاهم". 

مولای من، روز به روز وضعم دشوارتر می‌شود.

دیگر زندگی برایم به سختی می‌گذرد.  قلبم یاریم نمی کند.

پزشکان کارآیی ریه‌هایم را روز به روز کمتر گزارش می‌دهند.  امسال 68% اعلام کرده‌اند.


اعصابم دیگر توان هیچ چیزی را ندارد.

بسیاری مواقع ، به دنبال درگیری و مشاجره با اعضای خانواده گریه‌ام می‌گیرد.

از خشونتی که چند لحظه قبل انجام داده‌ام از خودم بدم می‌آید.

به خدا دست خودم نیست. فکر کنم همان شیمیایی که آن موقع خورده‌ام مرا متلاشی کرده است.

 

     

از رنجها نمی‌نالم، چرا که خود پذیرفته و رفته ام. از مشکلات مالی نمی‌گویم.

نمی گویم که هزینه یکبار مراجعه به پزشک نیم میلیون تومان می‌شود،

 چون اینها را هم با قرض و وام پرداخت می‌کنم.  از طعنه عوام نمی‌گویم که زیاد ناراحتم نمی‌کنند.

 



آقای من، یادت هست موقعی که ما اعزام می‌شدیم؛ کسانی پشت میزها نشسته بودند؟


یادت هست افرادی خوش سیما ما را به شرکت در جبهه‌ها فرا می خواندند؟


یادت هست که بعضی‌ها می‌گفتند امام تکیف کرده که همه به جبهه بروند، ولی خودشان نمی رفتند!!؟

 

  حتما که یادت هست...

آری همانان الان نیز هستند!


البته کمی فرق کرده‌اند، میزهایشان بزرگ‌تر و رنگین‌تر شده، اتاقشان را مبلمان کرده‌اند،

گلهای چند صدهزار تومانی گوشه اتاق چشم را خیره می‌کند.


رقص صندلی گردانشان دل را می‌نوازد.


همانان که رفته رفته اندازه ریش‌هایشان کوتاهتر شده و صورت‌هایشان صافتر و خوش سیماتر!


اصلا به من چه، به من چه ارتباطی دارد. حتما لیاقتش را دارند.

آری ...

اینان وقتی ما را در اداره و بنیاد جانبازان یا بهتر بگویم بنیاد و اداره خودشان! می‌بینند،

 دعوایمان می‌کنند، ما را دیوانه خطاب می‌کنند.


از یقه ما می‌گیرند و مثل ... از اتاق مجللشان بیرون می‌اندازند.


تو را به خدا بگذارید چند لحظه ای نیزما در اتاقتان روی مبل سلطنتی، زیر کولر گازی بنشینیم،

 ما که در روستایمان کولر ندیده ایم.

       

نه آقای من، ما لیاقت نشستن در آنجا را نیز نداریم.
اینان مسئول، امید و مشاور خانواده جانبازان هستند!


اینان به عنوان مشاوره به زنانمان می‌گویند که برو از شوهرت طلاق بگیر!

تو چه گناهی داری که زن جانباز شدی.

آری مولای من وضع این گونه است.


خود بهتر می‌دانی که چه نامه‌ها ننوشتم، با چه کسانی درد دل نکرده ام.


دیگر خسته شده ام، شاید این آخرین انشاء من باشد.

ای عزیزتر از جان؛


برگ‌ها و اسنادم را در پوشه سبزرنگ در گوشه اتاقمان دیده‌ای؟


اسم اداره کل بنیاد هم آنجا هست.
همان جائی که به زن بنده مشاوره داده بودند.
خدا پدرشان را رحمت کند.
نام فرد مسئول درمانی استانمان که با تهدید و توهین مرا از اتاقش بیرون انداخت هم آنجا هست.
حتماً برگه‌های پزشکی و نسخه‌هایم را نیز دیده‌ای.
پس به هر که بتوانم دروغ بگویم به تو و خودم که نمی‌توانم.

دیگر خسته شده‌ام.


از مسئولین چیزی نمی خواهم چون دیگر برایم ارزشی ندارند.


آخرش مثل خیلی از همرزمانم که بعد از جنگ به خاطر همین مشکل راحت شده و

 به آرزویشان رسیدند، من نیز تمام خواهم کرد.

 


پس زیاد نمانده است.  خواستم قلبم خالی شود.

حمید باکری گفته بود:

 دعا کنید شهید شوید که بعد از جنگ چه مشکلاتی به سرمان خواهد آمد.

حیف که آن موقع نشد ، البته لایق نبودیم. پس اربابم مرا از همرزمانم جدا مکن.

     

جانباز شیمیایی ، محمد برقی - 6/12/86
استان آذربایجان شرقی - شهرستان شبستر- روستای شیخ ولی

 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 14:54  توسط فانوس   | 

بسم رب الزهراء(س) و الشهداء و الصدیقین 

 

اتل‌ متل‌ توتوله
چشم‌ تو چشم‌ گلوله
اگر پاهات‌ نلرزيد
نترسيدي‌ قبوله

                       ديدم‌ كه‌ يك‌ بسيجي
                      نلرزيد اصلاً پاهاش
                      جلو گلوله‌ وايستاد
                    زُل‌ زده‌ بود تو چشاش

گلوله‌ هم‌ اومد و
از دو چشم‌ مردونه
گذشت‌ و يك‌ بوسه‌ زد
بوسه‌اي‌ عاشقونه

                                                                                  عاشقي‌ يعني‌ اينكه
                                                                                چشمهايي‌ كه‌ تا ديروز
                                                                                هزار تا مشتري‌ داشت
                                                                                  چندش‌ مياره‌ امروز

اما غمي‌ نداره
چون‌ عاشق‌ خداشه
بجاي‌ مردم‌ خدا
مشتري‌ چشماشه

 

...

 

برا بعضي‌ آدما
بنده‌هاي‌ آب‌ و نون
قبول‌ كنين‌ به‌ خدا
بابام‌ شده‌ نردبون

همونايی كه راه
 دزدی رو خوب می دونن
 ما خون داديم و اون ها
 عين زالو می مونن

 دشمنای انقلاب
 ترسوهای بی پدر
 آهای غنيمت خورا
 بپا بابا ، يواش تر

 ای كه به اين انقلاب
 چسبيدی عين كنه
 خط و نشون می كشی
 النگوهات نشكنه

 فكرنكنی علی رو
 ماها تنها می ذاريم
 مااهل كوفه نيستيم
 دخلتونو مياريم...

 


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 0:27  توسط فانوس   | 

 

          

ماه مبارک رمضان هم رو به پایان است

اگر کسی به ذات این ماه پی برده باشد جدا شدن از آن برایش سخت است

اولیای الهی با نزدیک شدن زمان هجران گویا به سخت ترین مصیبت دچار می شدند.

گوشه ای از ناله های سوزان امام سجاد (ع)  در وداع با ماه رمضان به شرح زیر است:

 

 

 

بدرود اى بزرگ‏ترين ماه خداوند و اى عيد اولياى خدا.

بدرود اى گرامى‏ترين اوقاتى كه ما را مصاحب و يار بودى، اى بهترين ماه در همه روزها و ساعتها.

بدرود اى ماه دست يافتن به آرزوها، اى ماه سرشار از اعمال شايسته بندگان خداوند.

 

        

 

بدرود اى يار و قرينى كه چون باشى، قدرت بس جليل است و چون‏ رخت بر بندى، فراقت

رنج افزا شود.   اى مايه اميد ما كه دوريت براى ما بس دردناك است.

بدرود اى همدم ما كه چون بيايى، شادمانى و آرامش بر دل ما آرى و چون بروى، رفتنت وحشت خيز

است و تألم افزاى.

بدرود اى همسايه‏اى كه تا با ما بودى، دلهاى ما را رقّت بود و گناهان ما را نقصان.

 

 

        

 

بدرود اى ياريگر ما كه در برابر شيطان ياريمان دادى و اى مصاحبى كه راههاى نيكى و فضيلت را

 پيش پاى ما هموار ساختى.

بدرود كه آزاد شدگان از عذاب خداوند، در تو چه بسيارند، و چه نيكبخت است آن كه حرمت تو نگه داشت.

بدرود كه چه بسا گناهان كه از نامه عمل ما زدودى و چه بسا عيبها كه پوشيده داشتى.

 

 

        

 

بدورد كه درنگ تو براى گنهكاران چه به درازا كشيد و هيبت تو در دل مؤمنان چه بسيار بود.

بدرود اى ماهى كه هيچ ماه ديگر را توان همسرى با تو نيست.

بدرود اى ماهى كه تا تو بودى، امن و سلامت بود.

 

 

        

 

بدرود اى آن كه نه در مصاحبت تو كراهت بود و نه در معاشرتت ناپسندى.

بدرود كه سرشار از بركات بر ما در آمدى و ما را از آلودگى‏هاى گناه شست و شو دادى.

بدرود كه به هنگام وداع از تو نه غبارى به دل داريم و نه از روزه‏ات ملالتى در خاطر.

 

 

        

 

بدرود كه هنوز فرا نرسيده از آمدنت شادمان بوديم و هنوز رخت بر نبسته از رفتنت اندوهناك.

بدرود كه چه بديها كه با آمدنت از ما دور شد و چه خيرات كه ما را نصيب آمد.

بدرود كه ديروز كه در ميان ما بودى آزمند ماندنت بوديم و فردا كه از ميان ما خواهى رفت آتش

اشتياق در دل ما شعله خواهد كشيد.

 

        

 

 

درود تو را و آن شب قدر تو را كه از هزار ماه بهتر است.

 

بدرود تو را و آن فضل و كرم تو را كه اينك از آن محروم مانده‏ايم. و بر آن بركات كه پيش از اين ما

را داده بودى و اينك از كفش داده‏ايم.

 

 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 0:29  توسط فانوس   | 

 در دوباره همه رو به خود می آورد... یعنی پشت در کیست؟

         تق تق تق....

                      باز کنید!...

 

با باز شدن در کوچه خاکی نمایان می شود...... ولی چرا کسی پشت در نیست؟

نگاه چشمان کوچه خاکی را دور می زند و با حسرت آه بر زمین می افتد که ناگهان تصویری

 در قاب چشم نقش می بندد...

                                   کاسه ای در دست...

                                               کاسه ای پر از سفیدی و نوایی محزون....

 

 

پناه ما کجاست؟

دیگر چشمان نمی بیند زیرا طراوش شبنم های دل امان بریده اند...

 

 

پاها بر زمین می نشینند و دیوار تکیه گاه بدن و سر می شوند و دهان به سخن می آید؟

پسر جان این چیست؟

 تو کیستی؟

 

نوایی بچه گانه در گوش می نشیند و عرضه می دارد:

 

من آنم که در آغوش مردی بزرگ مهربانی را یافتم و با همبازی شدن با او شادی را....

من آنم که طراوت را از سخن او آموختم و آسمانی بودن را از نگاهش...

من آنم که جوانمردی را در رفتارش جستجو کردم و دریایی بودن را در چشمانش...

من آنم که حقیقت را در وجودش دیدم و غربت را در صورتش...

من آنم که نان و خرما را در دستانش پیدا کردم و غم زمانه را بر شانه هایش...

 

شنیده ام  طبیب گفته برای دفع زهر باید شیر بنوشد...

                                                   و این کاسه شیر...

                                                    از من بپذیر و به مولا برسان.....

 

 

نوایی دیگر گفت:  کاسه شیر مرا نیز بستان...

              نوایی دیگر

                          و نوایی دیگر...

چشمان نگاه را از زمین بر می گیرد و کوچه را نگاه می کند و ....

صفی از کودکان با کاسه هایی از شیر....

   ....

   ....

    ....

                                       

 

      ولی نگاه مولا در امتداد جاده خیره شده است به ...

                                   به یه تبسم...

                 تبسمی که عمری غریبانه در انتظارش سیر شد...

                                تبسمی که حتی چاه نیز تحمل شنیدنش را داشته باشد...

                                             و آن تبسم نوری بود که تبسم را بر لبان مولا نشاند...

                                                                    تبسم مادر....

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 18:33  توسط فانوس   | 

 

در باره روشن کننده های آسمان شنیدید؟...

 

توی این روزها و شب ها که درهای آسمان باز شده؛ 

 چشماتون رو به سوی آسمان پرواز دادید یا نه؟

تونستید از بین کهکشان ها تجلی مهربونی خدا رو ببینید یا نه؟

 

 

اصلا به دستاتون نیگاه کردید،؟

همونایی که برای گرفتن دستای خدا از خودتون بالاتر بردید و گفتید دست منو ول نکن...

 

 

 

نیگاش کنید....

ببینید رد اون اشکای که باهاش پاک کردید رو...

توی قاب چشماتون تبسم کی رو گذاشتید؟...

 

در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد

حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار

کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

 

 

امشب خدا میخواد یه عیدی قشنگ بده...

 

 

میخواد آسمون سفره مهمونیش رو با یه خورشید روشن کنه...

 یه خورشید که کارش کرم و جود و بخششه...

میخواد این خورشید رو برای همیشه توی آسمون دلای همه بذاره...

 

دلای همه، همه یعنی کسایی که خدا رو نمی شناسند،

کسایی که خدا رو فراموش کردن،

کسایی که به خدا پشت کردن،

و همه اونایی که دلشون به عشق خدا می زنه...

 

امشب نباید چشماتو ببندی...

 

به آسمون نیگاه کن ماه هم آیینه تمام قد این خورشید شده...

و این خورشید از خونه دوتاخورشید دیگه طلوع کرد و آسمان هستی زمزمه کرد  چشم همه روشن...

 

یا کریم آل طه یا امام حسن مجتبی(علیه السلام)

 

 


+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 12:51  توسط فانوس   | 

 

......... طواف پرستوها را از نظرات خود بهره مند سازید .........